پاییز
و در آن شبهای پاييزی
ياد ِ تو گرمای وجودم بود
همچون شعله های عشق،
طبع پر شورم بود.
من طعم ِ شرر انگيز ِ آرزوهای محالم را
با همرهی باد سرد خزان
به استقبال گور خواهم برد
که بپوسند در آنجا
و به ديدارکسی در خموشی بروند.
راستي چه کسی می گفت؟
« زندگی تر شدن پی در پی در حوضچه اکنون است »
گويا سهراب هم تر شده بود...!
من آخر هر کوچه بن بست
به دنبال ِ دری می گردم
دری که مرا ببرد به وسعتِ مرگ
دری رو به آفتاب
دری تا انتهای بودن
شايدم مردن!!
ع.م. آزاد
+ نوشته شده در شنبه 17 دی1384ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط آزاده
|
