به من بگو...
به من بگو...
به من بگو...
از باورهاي دروغین گذشتم.
از افسانههاي عشق گذشتم.
از خوابهاي آشفته شبهاي هراس به صبح حقیقت رسیدم
باران غبار نگاهم را شست
من اكنون ميبينم ....
شبي كه ندانسته نطفه بودنم بسته شد
و تپش زندگي در قلبم به صدا در آمد
سحرگاهي كه ورودم به دنياي معماها با گريه اي آغاز
و در آغوش مادرم دوباره به خواب فرو رفتم
تو با من بودي ...
تو با من بودي ...
بچگيهاي معصوم پر از صداقتهاي مؤمن
پر از قهرمانهاي جاودان
زماني كه خوشبختي در پرواز پروانههاي رنگي بود
تو با من بودي...
تو با من بودي...
وقتي كه يأس زندگي با پرواز پروانهها به هوا نرفت
و خنده در چشمهاي مهربانت مرد
تو با من بودي...
تو با من بودي...
لحظهاي كه اولين بار چشم در آينه دوختم
و در حيرت بودنم فرو رفتم
تو با من بودي...
تو با من بودي...
وقتي به پوچي قهرمانهاي داستان ايمان آوردم
و به دنبال معناي پاكي
در چشم آدمها خيره شدم
و تفسير صداقت را در كتاب زندگي دورويي يافتم
تو با من بودي...
تو با من بودي...
تو با من بودي
از ابتدا
از نخست
مثل سايه مثل خواب
با من بودي
با من زيستي و در من رشد كردي
قهرمانها در چشم من مردند
صداقت در دستهاي دورويي لِه شد.
خوشبختي در پرواز پروانهها نبود
و خدا...
و خدا...
و خدا...
لابهلاي ابرها خانه نساخته بود.
معماهاي زندگي يكي پس از ديگري حل شد.
اما...
اما...
اما...
اما معماي وجود تو
بزرگتر و بزرگتر از باورم گشت...
به من بگو كيستي تو؟! چيستي تو؟!!
خواب هستي يا بيداري؟! رويا هستي يا هشياري؟!!
به من بگو تا شوق را از شور
عشق را از نور
و سیب سرخ زندگي را از باغ روياهاي دور بچينم.
به من بگو...
به من بگو...
به من بگو...
