زندگي شايد...
زندگي شايد...
زندگي شايد...
زندگي شايد يك خيابان درازست
كه هر روز زني با زنبيل از آن ميگذرد
زندگي شايد ريسمانيست كه مردي با آن
خود را از شاخه ميآويزد
زندگي شايد
طفليست كه از مدرسه بر ميگردد.
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد و به رهگذري ديگر
با لبخندي بيمعني ميگويد:
"صبح بخير"
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو
خود را ويران ميسازد.
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه
و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
آه ....
سهم من اين است
سهم من اين است
سهم من ، آسمانيست كه آويختن پردهاي ،
آن را از من ميگيرد.
Forugh Farrokhzad
